![]() |
![]() |
|
| هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد !!! |
|
برای سالها می نویسم ...
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند ... افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود... که همیشه یکی بود یکی نبود
من آن غریبه ی دیروز آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 9:43 توسط بیدل... |
|
|
گفتی دل نمیشکونی اما شکوندی !
گفتی عاشق میمونی اما نموندی ! یه گل کاغذی داشتم به تو دادم.قول دادی نسوزونیش اما سوزوندی ! منو دیوونه دیدی ... هی به من می خندیدی دلت خنک شد ؟ نامه هامو ندیدی ... خط رو قلبم کشیدی دلت خنک شد ؟ گفته بودی میرسی زووودی به دادم ! مخصوصادیر رسیدی ... ! دلت خنک شد ؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 تیر1387ساعت 19:40 توسط بیدل... |
|
|
مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به منو سادگی ام خندیدی به من و عشق پاکی که پر از یاد تو بود و به یک قلب یتیم ! که خیالم میگفت : تا ابد مال تو بود ... ! ساحل نشین قلب پر مهرت : بیدل |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 خرداد1387ساعت 14:28 توسط بیدل... |
|
|
برای تو مینویسم : دیدگانم برای این آمده اند تا تو را تماشا کنند
برای تو مینویسم : لبانم برای این آمده اند تا تو را فرید کنند برای تو مینویسم : دستهایم برای این آمده اند تا دور تو حلقه شوند برای تو مینویسم : گام هایم برای این آمده اند تا به سوی تو بشتابند برای تو مینویسم : قلب من برای این آمده است تا تو را ستایش کند برای تو مینویسم : دل من برای این آمده است که تو را در خود بنشاند برای تو مینویسم : جان من برای این آمده است تا به پای تو قربانی شود برای تو مینویسم به جای دست گل بزرگی که فردا سر قبرم بیاوری امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن.به جای سیل اشکی که فردا برایم میریزی.امروز با تبسم مختصری شادم کن ... من امروز به تو نیاز دارم نه فردااااا ... ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 16:58 توسط بیدل... |
|
|
خدايا !!!
عاشقان را باغم عشق آشنا كن از غم هاي دگر جز غم عشقت رها كن تو خود گفتي كه در قلب شكسته خانه داري شكسته قلب من جانا به عهد خود وفا كن ****************************************** گذاشتي !!! گذاشتي عاشقت بشم بعد بري تنهام بذاري خوب كه خراب تو شدم بگي كه دوستم نداري سرم به كارم بود و بس ! سرزده از راه اومدي گفتم ستاره نميخوام گفتي كه از ماه اومدي ****************************************** كهنه فروش !!! كهنه فروش داد ميزنه : چراغ شكسته ميخريم ! كفش هاي پاره ميخريم ! اسباب كهنه ميخريم ! بي اختيار داد ميزنم : كهنه فروش . كهنه فروش قلب شكسته ميخري ؟ كهنه فروش نگاهي بهش كرد و گفت : اين به درد ما نميخوره خيلي ترك داره . چرا نگهش نميداري ؟ _ ديگه به دردم نميخوره ! _ باشه اما كم ميخرم ((قلبمو خريد و رفت ... كاش هنوز داشتمش )) بودن را با تو ميخواهم ! : بيدل ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 17:9 توسط بیدل... |
|
|
آدم ها با هم برابرند . اما پولدار ها محترم ترند
همه ي آدم ها با هم برابرند اما دختر ها پر طرفدار ترند همه ي آدم ها برابرند اما بچه ها واجب ترند همه ي آدم ها برابرند اما خانم ها مقدم ترند همه ي آدم ها برابرند اما سياه ها بد بخت ترند و سفيد ها برترند ... البته تبعيضي در كار نيست در كل همه ي آدم ها برابرند اما بعضي برابر ترند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 14:45 توسط بیدل... |
|
|
سلام گلاي من !
خوبين ؟ من اصلا خوب نبستم ديدين بيدل و هيچ كي دوست نداره ؟ ديدين بودن من به درد هيچ كي نمي خوره ؟ ديدين همونايي كه ميخواستم باشن و تنهام نذارن الان پيشم نيستن !؟ ديدينه تنها شدم ؟ ديگه حوصلهي هيچي رو ندارم بو جور و بد موقع تنهام گذاشتين بچه ها بد جور پشتمو خالي كردين بد جور ........ تنهايي سخته هاااااا يعني هيش كي منو دوست نداره ؟!؟!؟! به اين راحتي فراموش شدم؟ كاش منم ميتونستم به اين راحتي فراموش كنم ((البته از اونايي كه اومدن پيشم يه عالمه ممنونم ....مخصوصا باران جوووونم)) خدايي دمش گرم كه تنهام نذاشت ! اما بعضي ها ..... !!! . . . . . . من نمي تونم بي خيال اينجا شم تمي تونم از اينجا برم نمي تونم !!! ميفهمين چي ميگم ؟ تنهام نذارين به بودنتون احتياج دارم رنگين كمان پاداش كسانيست كه تا آخرين لحظه زير باران مي مانند و تو اي زيباي من ... رنگين كمان را به تو هديه خواهم كرد تو را دوست خواهم داشت ! تو را كه همچون پرواز زيبا و دلپسندي همچون عشق ... ! تو به صداي آواز پرستو هاي عاشق مي ماني اما پرستوي سفر كرده ي من مهلتي نيست . برگرد ! بيا تا آسمان مه گرفته ي زندگي را با ستارگان عشق زينت دهيم و تو همچون ماه برگرد در انديشه ات با دنيايي حرف : بيدل ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 10:30 توسط بیدل... |
|
|
سلام بچه ها !
خوبين ؟ من ۱ هفته اي ميشه كه برگشتم همه بهم سر زدن غير از اونايي كه توقع داشتم
فكر نمي كردم انقدر بي ارزش باشم من اينجا رو فقط به خاطر وجود دوستام پس گرفتم مي خواستم بازم باهاشون باشم اما انگار اونا منو نمي خوان
چقدر بده آدم يه جا زيادي باشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 18:32 توسط بیدل... |
|
|
سلام عزیزااای دل من
خوبین الهی که من فداتون شم ؟ من برگشتمااااا بیدل برگشت کلبه ی درویشیمو پس گرفتتتم دعا کنین بتونم جمع و جورش کنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 17:35 توسط بیدل... |
|
|
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم. جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود،خویشتن را بس اندک می بینم. بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم میان گذشته و امروز. از جدار آینه ی خویش گذشتن نتوانستم می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند. تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه گی ات که از آن من نیست تو را برای خاطر سلامت به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می دارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم تو می پنداری که شکی، حال آن که به جز دلیلی نیستی تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 آبان1386ساعت 0:43 توسط بیدل... |
|
|
مي دوني؟ يه اتاق باشه گرم گرم....روشن روشن.... تو باشي و من باشم...كف اتاق سنگ باشه....سنگ سفيد... تو منو بغلم كني كه نترسم...كه سردم نشه...كه نلرزم.... اينجوريكه تو تكيه دادي به ديوار...پاهاتم دراز كردي... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تكيه دادم.... با پاهات منو گرفتي...دوتا دستتم دورم حلقه كردي... بهت ميگم چشاتو مي بندي؟....مي گي اره... بعد چشاتو مي بندي....بهت ميگم... قصه مي گي برام...تو گوشم؟ مي گي اره...بعد شروع مي كني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن .. يه عالمه قصه ي طولاني وبلند .... مي دوني؟... مي خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...يه حركت سريع...يه ضربه ي عميق...بلدي كه؟ ولي تو كه نمي دوني مي خوام رگمو بزنم.... تو چشاتو بستي....نمي دوني....من تيغ رو از جيبم در ميارم... نمي بيني كه سريع مي برم... خون فواره ميزنه...رو سنگاي سفيد... نمي بيني كه دستم مي سوزه...لبم رو گاز مي گيرم كه نگم اااااخ... كه چشاتو باز نكني و ببيني منو...و تو داري قصه مي گي.... دستمو ميزارم رو زانوم...خون مياد از دستم مي ريزه رو زانوم... و از زانوم ميريزه رو سنگا...قشنگه مسير حركتش...حيف كه چشات بسته ست و نمي توني ببيني...تو بغلم كردي... مي بيني كه سرد شدم...محكم تر بغلم مي كني كه گرم شم... مي بيني نا منظم نفس مي كشم....مي گي....ااااخي ....دوباره نفسش گرفت..... مي بيني ديگه نفس نمي كشم................ چشاتو باز مي كني....مي بيني من مردم.... مي دوني؟ من مي ترسيدم خودمو بكشم...از سرد شدن...از خون ديدن...از تنهايي مردن..... وقتي بغلم كردي ....ديگه نترسيدم.... مردن خوب بود......اروم اروم........................... گريه نكن ديگه.... من كه ديگه نيستم چشاتو بوس كنم و بگم خوشگل شدياااااااااااااا... بعدش تو همون جوري ميون گريه هات بخندي... گريه نكن ديگه....خب؟ مي شكنه دلم...........دل روح نازكه.... نشكونش ............ خب؟؟؟............... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آبان1386ساعت 1:6 توسط بیدل... |
|
|
سخته یکی همیشه پیشت باشه ولی هیچ وقت نتونی حسش کنی
سخته بگه همیشه باهاتم اما هنوز هیچی نشده جا بزنه و بره سخته بگه دوستت دارم اما دلش پیش غریبه ها باشه سخته توی کاراش . حرکاتش . حرفاش و ... عشق باشه اما دلش پره نفرت دروغ و دورویی سخته تا میایی به بودنش عادت کنی به هر دلیلی بذاره بره سخته زندگیت باشه و تو براش تجربه سخته در حالی که حتی به تو فکرم نمی کنه تنها دلیل زندگیت باشه سخته بخواد یه دفعه بره سخته بعد از کلی عشق بازی یه شبه بدون هیچ دلیلی بگه حالم ازت به هم می خوره سخته عاشقش باشی اما براش مهم نباشه سخته بعد از یه مدت طولانی بگه منو تو به درد هم نمی خوریم سخته وقتی چشمات پره از اشک . واسه رفتن عجله کنه سخته بیاد بگه همه چی بین ما تموم شده سخته بگه تو فقط برای من یه بازیچه بودی سخته هیچ حسی نسبت بهت نداشته باشه سخته وقتی زندگیت رو به هم ریخته و دیوونت کرده بیاد همه ی تقصیرهارو بندازه گردن تو سخته وقتی کلی توی عشق و عاشقی براش مایه گذاشتی بهت بگه آبروی هر چی عاشقه بردی سخته بگه تو هیچی از عشق سرت نمیشه سخته وقتی میگه کاری نداری؟ با اینکه کلی حرف توی دلت داری بگی نه ! برو به سلامت سخته وقتی میگی مواظب خودت باش بگه به تو ربطی نداره سخته بزرگ ترین آرزوش نبودن تو باشه سخته ... سخته ... سخته ... در اندیشه ی تو با یک دنیا حرف ناگفته: بیدل
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 آبان1386ساعت 23:12 توسط بیدل... |
|
|
حال من بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بيمارم زدند بیگناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلودهی مردم شدم بعد از اين با بیکسی خو میکنم هر چه در دل داشتم رو میکنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم، بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفهی بازار ماست درد می بارد چو لب تر میکنم طالعم شوم است باور میکنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم، گولم مزن! من نمیگويم که خاموشم مکن من نمیگويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غمخوار باش من نمی گويم، دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون می چکد خون من، فرهاد، مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی، کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 مهر1386ساعت 16:3 توسط بیدل... |
|
|
خسته بودم خسته از زندگی یکنواختی که نامش را امروز گذاشته بودند.
بی جهت در خیابانها پرسه میزدم و شبها بی انکه ستاره ها را مهمان نگاهم کنم سر بر بالش تنهایی می گذاشتم و برای دل تنهایم یک دل سیر بغض فروخورده گریه میکردم. خسته بودم...خسته هستم از مردمانی که بی جهت نام انسان بر آنها گذاشته اند.نه مهری نه عاطفه ای..... اگر با چشمانت مهربانانه نگاهشان کنی و بدانند که دوستشان داری سریعا خاری در دست میگیرند و تا عمق نگاهت را نشانه می گیرند. خسته بودم...خسته از نگاه بی رمق انسانها..خسته از اینه بی سرانجام فردا.نمی دانم...... دستان خسته ام را بسوی بی نهایت واکردم و او را صدا زدم.همو که در تنهاترین سینه ها جایگاهی ابدی دارد...همو که میدانم تمام حرفهایم را می شنود...همو که تمام درد دلهایم را میشنود بی انکه خنده ایی تحقیر امیز لبانش را از هم باز کند...همو که وقتی تنهاییم به یادش می افتیم وقتی غمگینیم بی اختیار ادرسش را پیدا میکنیم... خسته بودم ...تمام دلتنگی هایم را در ثانیه ای به اندازه قرنی گفتم...با او حرف زدم حرفهایم را شنید.گریه کردم با من گریه کرد...خندیدم با من خندید و من بازهم برایش گفتم....او سفره دلتنگی هایم را جمع کرد و با خود برد..نمی دانم کجا؟ اما میدانم که چه مهربانانه حرفهایم را شنید... سبک شدم...بیشتر از ابرهای بهاری که با دست باد به پرواز در می ایند و رها شدم در لحظه هایی که امروز می خواندندش.... دیگر خسته نبودم تنها نبودم دلتنگ نبودم...همراز من برایم ارمغانی اورد بیشتر از انکه فکرش را میکردم و باز هم عاشق شدم.... اینبار نه عاشق ابر شدم نه عاشق خورشید....اینبار عاشق اسمان شدم و او چه مهربانانه حرفهایم را می شنود...با خنده ام می خندد و با گریه ام چشمان مهربانش هوای روزهای بارانی را میکند... دیگر خسته نیستم تنها هم نیستم...همراز من شوق زندگی را برایم به ارمغان اورد.یک دنیا شادمانی یک دنیا مهربانی.... دیگر خسته نیستم میتوانم بدوم..هوا را حس کنم...با حس روزهای بارانی بخندم و شادی کنم و لحظه ای از شادی چشمانم را اشک الود.... شاید اینها رویایی بیش نباشد...خاطره ای که چندروزی مهمان دل خسته ام میشود و بعد از ان میرود...شاید هم نرود...بماند و باز هم با خنده هایم بخندد و من باز هم از دلتنگی هایم برایش بگویم.... بماند و شوق زندگی را به چشمانم هدیه دهد.کاش..... کاش ذره ای از قلب مهربانش را برای همیشه به قلب تنها و دلتنگم پیوند میزد و ای کاش هیچ وقت غزل خداحافظی بر لبانش سنگینی نکند... و من با قلبی اکنده از عشق برای ماندنش روزها را به شب و شب را به روز پیوند میدهم و برای ماندنش دعا میکنم تا هیچ وقت تنهایم نگذارد... حالا دیگر نه خسته ام ...و نه تنها و نه دلتنگ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 مهر1386ساعت 20:58 توسط بیدل... |
|
|
سلام به عزیز دلم ( ب ی د ل ) و دوستای گلم . این متن برای تقریبا یک سال پیش . وقتی که خالم فوت کرد ! می خواستم یه یادی ازش تو وبلاگم باشه.من و خالم با هم دورانی داشتیم.خیلی دوستش داشتم ! دلم براش یه ذره شده...
دو تا خط موازی بودیم و با هر چه سختی شکستیم هر چه قانون بود و دستامون رو توی دست هم احساس کردیم ! همه سختی کشیدیم. ولی امید با هم بودن تو دلامون موج میزد ...! تا اینکه بر هم رسیدیم ولی بعد از این سختی که ما بر هم رسیدیم .چرا رفتی مرا تنها نهادی؟تو رفتی و پس از تو این زمینی ها تنت را زیر خاک سرد پنهان کردند و رفتند و من به دنبال سوالی بی جوابم: "چرا رفتی؟" دو چشمم بر افق خیره ... تمام لحظه ها را می شمارم تا که برگردی ! ولی گویند هرگز تو به اینجا بر نگردی . ولی من مانده ام حیران مگر عاشق نبودی ؟؟؟چرا رفتی تو در حالی که قلبم را ربودی؟ چرا رفتی و مرا در میان خاکیان تنها نهادی؟ چرا با خود مرا بر آن دیار مهربانی ها نبردی؟ ولی چشمان من هر لحظه بر راهت که شاید روزی از این روزها ببینم روی ماهت تو بر این فکر کردی که من بی تو ... !!! چگونه ؟ وای هرگز ! مگر تو می توانی مرا تنها گذاری ؟ مگر من می توانم بی وجودت زنده باشم ؟ بیا و مرا از این رویای وحشتناک بیرون آر ! بیا برگرد خواهش می کنم از تو !!! بیا حداقل پاسخ بده بر این سوالم تو که آنقدر خوب و مهربان بودی تو که بر زخم قلبم چو مرهم چو دوا بودی ! تو که عشقم تو که قلبم تو که معنای من بودی چرا رفتی؟! نه خواهش می کنم برگرد...همه گویند این رفتن بدون بازگشت است . ولی غصه نخور ! نگو حرف تمام خاکیان عین حقیقت است نگو پاسخ ندارد این سوال من : چرا رفتی؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مهر1386ساعت 1:28 توسط بیدل... |
|
|
این پست رو فقط برای http://tikedel.blogfa.com/ نوشتم
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را... شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را...! بگذار سر به سینه ی من تا که بگویمت: اندوه چیست ؟ عشق کدام است ؟ غم کجاست ؟ بهونه گیر بارونیت : بیدل... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 13:47 توسط بیدل... |
|
|
در آن ساعت که میمیرم در آغوشت نخواهم مرد
نمی دانم که بعد از من چگونه با چه تزویری به یک مرد غریبه خنده خواهی کرد و آغوشت که روزی تکیه گاهم بود به رویش باز خواهی کرد نمی دانم که بعد از من به آن مرد غریبه با چه رویی باز خواهی گفت:تو تنها عشق من هستی در آغوشت نخواهم مرد تو اشکم را نفهمیدی تو عشقم را ندانستی هزاران ننگ و نفرینت که قلبم را شکستی تو ... و اینک...!!! تنگ در آغوش یک مرد غریبه به عشقم باز می خندی نفرین بر تو ای بیهوده عاشق نفرین بر تو ای عاشق کش بی دل نفرین بر تو که قلبت جایگاه زشت کاریهاست تو شریک خون فرهادی تو ابلیسی . تو شیطانی و چنگالت ... به خون عاشقان آغشته است تو خونخواری... و در کشتار مجنونها شریکی آنچنان پستی که چشمت را به روی عشق من بستی و در آغوش یک مرد غریبه تن به یک عشق هوس آلوده ای دادی تو در آغوش یک بیگانه میمیری... و من بسیار خوشحالم که در این روزگار زشت در آغوشت نخواهم مرد آری...در آغوشت نخواهم مرد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 شهریور1386ساعت 13:36 توسط بیدل... |
|
|
با توام ای سهراب ای به پاکی چون آب یادته گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد!نیستی سهراب که ببینی شقایق هم مرد.دیگه با چی کسی و دل خوش کرد؟یادته گفتی بهم اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی من!اومدم آهسته و نرم تر از یک پرقو.خسته از دوری راه خسته و چشم به راه.یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار.فکر کنم شدم دچار!
تو خودت گفتی که تنهاست ماهی اگر دچار دریا باشد.آره تنها باشد.یار غم ها باشد یادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانیست دل تنهای شما تازه شود! پس کجاست اون قفس شقایقت؟ من و با خودت ببر به قایقت! راست می گفتی:کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود آره کاش که این دل شیدا بود... تو خودت گفتی سهراب: ((بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است)) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 15:3 توسط بیدل... |
|
|
من از زندگی آموخته ام که وقتی به هیچ طریقی قادر نیستم کمکت کنم فقط می توانم برایت دعا کنم.آموخته ام که گاهی اوقات همه ی این چیزی که انسان نیاز دارد دستی برای گرفتن و قلبی برای درک شدن است.آموخته ام که زیر ظاهر سخت هر انسان فردی نهفته که خواهان تمجید و دوست داشتن است... ولی یک چیز ر بیشتر آموختم! آموختم که زندگی سخت است اما من سخت ترم!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 0:45 توسط بیدل... |
|
|
شکایت از تو ندارم اگر دلم تنهاست
خدا که یار من و توست این چنین می خواست مبادا وحشت و تردید در دلت باشد مبادا اینکه بترسیم تا خدا با ماست نگاه گرم تو خورشید من است هر شب غروب می کند و باز.....باز هم زیباست کمی صبوری و دیگر خداحافظ گمان نکن که نمی سوزم از غمت در دل بیا که به تو بگویم چه آتشی بر پاست بس است گریه نکن غصه هم مخور دیگر... خدا که یار من و توست این چنین می خواست! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 0:38 توسط بیدل... |
|
|
چرا اسمتو بگم ؟ وقتی اسمت منو از زندگی سیرم می کنه
چرا یادت بکنم ؟ وقتی یادت منو پابند و اسیرم می کنه وقتی قلبت واسه من سنگ صبوری دیگه نیست.چرا شعرامو بگم برای تو! وقتی عشقت واسه من آروم جونی دیگه نیست.چرا دردامو بگم! وقتی انقد دلامون از هم دیگه جدا شده.چرا ترکت نکنم! وقتی له کردی دلم رو زیر پات.چرا اخمت نکنم! وقتی قلبم رو مثل شیشه شکستی.چرا یادت بکنم! اگه ترکم کردی و رفتی ز برم.این سخن بادت نره که یکی بود یه روزی خونه داشتی تو چشاش وقتی که نگات می کرد می رقصید غم تو نگاش تو گرفتی دلشو...ولی افسوس که...! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 19:3 توسط بیدل... |
|
|
وقتی خدا بهت میگه باشه به تو همون چیزی رو میده که می خوای
وقتی میگه نه به تو یه چیز بهتر میده و وقتی میگه صبر کن در تدارک بهترین چیز برای توست!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 18:41 توسط بیدل... |
|
|
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره
وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه وقتی دلت می خواست از غصه بشکنی به یاد بیار کسی رو که تو دلت یه کلبه ساخته!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 18:30 توسط بیدل... |
|
|
ای دل خسته...
سکوت شب را به یاد دوست در تشویش آزرده سپری کن! که چنین است رسم روزگار!!! حتی یاران هم افسانه های زیبا و ابرهای آسمان ذهن شلوغت را به تمسخری بس فراخ با بازی روزگار می سنجند و هرگز تو را نمی بینند که چگونه خاطری چنگ خورده را به حراج گذاشته ای. حراجی که خریداری ندارد و تو تنها به امید دیدار او در تلاطمی بی وقفه شمارش خلق را تکرار می کنی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 18:20 توسط بیدل... |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 14:32 توسط بیدل... |
|
|
بهش گفتم منو بیشتر دوست داری یا زندگی تو ؟
گفت:تورو ازم پرسید تو منو بیشتر دوست داری یا زندگی تو؟ گفتم:زندگی مو قهر کرد و واسه همیشه از پیشم رفت آخه نمی دونست اون تموم زندگیمه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 13:26 توسط بیدل... |
|
|
دوباره روزای سرد دلتنگی
زندگی با خاطرات قشنگ اون چند روز گریه های بی صدای شبونه دوباره حسرت لمس دستات.نگاهت.تمام وجودت می دونی حسرت چه شکلیه؟؟؟ اون جور که وقتی گریت می گیره...سرت رو محکم تو بالشتت فرو کنی هی یادت بیاد که اون دیگه نیست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 13:3 توسط بیدل... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
میگن خدا بهترین نعمتهاش رو
به بهترین بنده هاش میده... من که بهترین بنده اش نبودم پس چرا تورو بهم داد؟! (ب ی د ل ) |
|
RSS
|